تبليغاتX
سفرنامه
سفرنامه

صدای سنگینی سکوت شب از حوالی دیوار فاصله ها،تنهایی مهتاب را در پشت حصار انتظار فریاد می زند. و  اشک،آخرین تفسیر بی انتهای خواستن از لابلای مژگان آغشته به درد فراق،سراسیمه جاری می شود.
لحظه ها، همراه با ریزش نفسهای سرد و رنجور خزان،مظلومانه در پای خستگی زمان به زمین افتد و شمیم باران کهنه دیروز از میان خاطرات خاکستری وصل هویدا شده و حال در جاده سیاه شبانگاه، هجوم  غبار مرموز تردید،پیکره زخمی فرشته بی آشیان را نوازشی تلخ می دهد.
خواهم که از حاشیه قاب غبارگرفته پیچک،دستاویزی برای چشمهای آسمانی شب بیابم تا اعجاز زمزمه مهتاب،همدوش با شیون خاموش ستارگان خفته رخساره غربت خویش را روشن نماید.
و وقتی صدای روشنی صبح، خیالهای سفید و سیاه گذشته را به رنگ قاصدک حضور درآورد، شاید باور فرسوده من از کمین کابوسهای خشک افسون رها شود و توسن بی تاب دلم از همپایی برهوبت بیگانگی جای در بارگاه عشاق گذارد تا جرعه ای از معجون یقین و احساس سرکشد.
اما چه کنم که باز شوکران گمگشتگی خویشتنم ناگاه به سرزمین درد و حرمان تو سرازیر می شود.، تویی که روزگاری است خیالهایت در بن بست گنگ بودن سرگردان و پای نیلوفری ات در زنجیر بی رحم و  پژمرده هجر گرفتار شده و با چشمهای غم گرفته بی خواب از سریر تنگ نافرجام، ردپای مخملی جنون را دنبال می کنی.
شاید، سراب شوم تنهایی تو را در میان شعله های آشفته درد زنجیر کرده.
از احساس درونت پیداست رویاهای سرخ و  آسمانی ات، زیر سیاهی تازیانه های حسرت و  شلاقهای سرزنش به رنگ ابرهای کبود درآمده،انگار که کفتارهای نیرنگ و ریا،صداقت عاطفه را بی رحمانه در جشن میگساری شوم خود می درند و تو سلاخی عشق را در جولانگاه سرد فریب شاهدی.
آنگاه که اشکهایت در سراشیبی عاجزانه تشویش بر دشت معصوم گونه هایت سرازیر می شود بی درنگ تا مرگ زودرس جوانه خاک در پستوی نمناک آشفتگی اندکی باقی است .
اما و اما! کلام در شرح عرش ایوان یگانه مهرت مبهوت و  زبان در سرایش اعجاز نیکوی بیکرانه تو مسکوت است،زانکه تو  طنین زیبای آرامش و پیوند در طوفان پرتلاطم پروازی و من در التهاب ثانیه ها و رنج فاصله، روز و شب در لباس تکیده فریاد سوگوارم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

سلام

اخیرا سفری به مغولستان داشتم.یک کشور  گمنام و بی سروصدا که نصف جمعیت دومیلیونی اش هنوز در چادرها و به سبک نیاکان و اجدادشون زندگی می کنند.حتما می دونید که مغولها روزگاران گذشته امپراطوری قدرتمند چین و حکومت ایران و شکست دادند و تا اروپای شرقی هم پیش رفتند.اما راز عقب افتادگی حالاشون خیلی مشخص نیست.گزارشی که دیشب از اخبار شبانگاهی پخش شد تا حدی متن و واقعیت زندگی کنونی مغولها رو نشون داد.بعضی از دوستان پیام گذاشتند که گزارش و ندیدند،لینکش اینجاست.بالاخره باید به اسم وبلاگ هم وفادار باشم،یادتون که نرفته،سفرنامه.مخلص همگی:

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/3/khabar22.flv

http://www.blip.tv/file/2764812

http://www.youtube.com/watch?v=wC9pfSMaa24

لینک چند تا دیگه از گزاشها که برام خاطره انگیزه:

رستوران کرولالها،گزارش صامت

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/14/kh2222.flv

http://www.youtube.com/watch?v=b5-HM0g_c60&feature=related

قدبلندترین مرد جهان

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/17/tall_man.flv

 http://www.youtube.com/watch?v=9X5gqmpNrjo

بازار شناور درتایلند

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/18/veniz.flv

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/12/DRAFT_veniz.mpg

http://www.youtube.com/watch?v=A79ad479FsA

سفر به بالی اندونزی

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/20/bali_islan_indonesia

http://www.youtube.com/watch?v=QqXg_dyyh-Y&feature=related

خودکشی درکره جنوبی(هشدار!!تصاویر تکان دهنده و ناراحت کننده)

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/22/suicide_in_south_korea_and_terrible_shot

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/15/korea.flv

http://www.youtube.com/watch?v=qyyxIR8510k&feature=related

حج در مالزی

http://hamidrohani.multiply.com/video/item/24/khabar_22-0.flv


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |


وقتی حکایت غصه مستوری تو از حاشیه ذهن آفتاب گذر کرد بی درنگ غایت سلسله مهتری ات سرزمین سرد و نمناک دلدادگی را گرما بخشید.از روزنه پنجره نگاه بر تجلی روزگاران رفته خیره گشتم و لحظه ای سیرت سبز و خروشانت از تجسم سایه سار صورت آسمانی تو نمایان شد و دانستم که هنوز شاهپرگ سرگردان خواستن برای دیدن روی نسیم در گلزار خسته عشق امیدها دارد. می دانم که صبا بر شهسوار چشمان افسونگرت پای گذارد و تو که روزگاری است میهمان چمن زار پرمشغله جنونی بر دعوت قاصدکهای خسته سکوت لبخند می زنی.
ای نویدبخش رویای وصل! از سوی مهربانی ظهور کن و جان پراندوهم را از چشمه سار اهورایی عشرت خویش لبریز فرما. تو پرمعناترین مفهوم عاطفه ای که نامت در سرفصل قاموس وفاداری و صفا می درخشد و دستهای مخملی پرجاذبه ات زنگارهای بسته زمان را از چهره تکیده غفلت می رهاند.
ای یگانه هم راز ! من ماندن در صلابت احساس را ز تو آموختم، وقتی بی رحمی زمانه و رنج فاصله از جاده های پرنشیب افسون،قصه های اندوه و غربت می فشاند و روزگاران ناموافق خانه رویایی آرزوها را نقش بر آب می کرد این تو بودی که با کیمیای نگاه ات، خاک مرده برهوت حسرت و درد را احساسی دوباره دادی،گویی که موجهای پردغدغه ابهام،تسلیم شکیبایی ساحل شدند.
با تو میگویم، که گفتی دل را به سفیر خورشید سپاریم تا در معیت مهربانی آفتاب،همصدا با ساربان تقدیر به راه افتیم و منزل به منزل چراغ امید را در منظومه درخت بودن روشن نماییم.
یادت هست در خلوت بی آشیان هجر، تصویر خیالی مهتاب را در جام سحرآمیز خزان مرور کردم و بارش عطر تو را با کلک خیال انگیز اشک،در بوم نگاهت نقش زدم؟
ای مسیحای جان افزای! از گوشه روشنایی صبح، مرا به قله بی انتهای فردا برسان تا در حریم امن افسونگری ات ماوا گزینم و با تو شمارش پایان خزان غربت و فراق را فریاد زنم.
ای طنین بلند شیدایی! چشمهای جادویی ات خیالهای بی رنگ را از بیابان پرمحنت تردید می گریزاند و سراپای پریشان حالی ام،از معجزه بیدلی و لهیب خرم آتشفشان چشمانت مشحون می شود.بر من ببار.....


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

زمان که به نزدیک پایان فریاد می رسد صدای پای برگهای شکسته در ایوان درخت از حواشی دلهای نهفته در مستوری ساقه خزان موج می زند. و نگاهی آشنا از پنجره روشن خورشید،مرگ انتظار را در همسایگی کابوس شب خیره می گردد و  دوان دوان رد پای موسم رنگ و باران از ژرفای جنبش قاصدک مهر،زیر طنین پاییز هویدا  می شود.
کاش خاطرات طلایی رفته بر احوال گذار بر روزنه چشمهای پراشک و سوزناک هجر چیره شود و  شمیم خاکستری را در زیباترین جولانگاه خیالی احساس نقش زمین کند تا تو که خسته و تکیده خزانی،همچنان بر رستانگاه تجلی رویش از جایی که هنگامه تولد مهربانی و همدلی است،از کنار حصار خسته جویبار بی آب، منتظر قاصد روزان ابری بمانی تا ببینی دوباره دیوار بلند فاصله به ابتدای سرزمین وصل پیوند خورد و دلهای تشنه پرالهتاب از گذرگاه ترنم خواستن لبریز شود تا باز پرندگان مهاجر سرزمین غمگساران،از میان انبوه ابرهای خجسته پیغام،نوید سیرابی کویر را آواز دهند.
با تو هستم! تویی که تا پاییز دیروز،میهمان برگریزان عاطفه بودی و هنوز خرمن سرد سکوت را میزبانی می کنی، شاید کمی مانده تا انتهای خزان فردا،سیمرغ موافق سوار بر سحاب افسونگر ی،تمامی زنگارهای انباشته از بغض و حسرت را از حوالی قلبت براهند و  تو این بار پرستووار از شوکران غربت خویش رها شوی.
شاید تولد پاییز،مرگ زودرس زمستان است و چون غروب خزان وصل سر رسد،صبا زمزمه آغاز دوباره نور را در صبحگاه بی انتهای عشق از سمت آشیانه بهار به تو ارزانی کند،نومید مباش و خود گفتی که روزگارانی نجوای هرشب همسایه کویر چنین بوده...
اما با تو نیز سخنی است! ای فصل خجسته اشک و آه! تو باشکوهترین جلوه طبیعتی، و در لابلای نقاشی سحرآمیز زمان،دلربایی مهر و ماه را جلوه گری و الوانهای رسته از رنگهای سحرآمیز  را با لبخندهای تا ابد هدیه می کنی،میخوانمت.
در  رویای بس مکرر  او، پاییز  وقت سرآمدن هجوم دلتنگیها و لحظه شورانگیز رام شدن توسن سرکش انتظار در جولانگاه بی رحم تردید است تا شاید سوار نشسته بر مرکب خسته افسوس،در  پایان جاده فراق، پای در  حریم امن مهتاب گذارد.

..........................................................................................................

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

سلام دوستان و یاران همیشه

عید سعید فطر مبارک،آرزومند قبولی طاعات و عبادات شما

به قول مالزیاییها سلامت هاری رایا عیدالفطری

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

  برای تو می نویسم...که هجوم تازیانه های بیگانگی،سرشت سبز تو را از مدار خواستن خارج کرده.گفتی که عمری است برگهای سکون از اوج درخت بی ریشه تباهی نقش زمین شده و حالا تو خسته تر از چشمهای بی فروغ در مهمانی قفس،از لابلای میله های زندان تنهایی،گذرهای رفته و لحظه های فناشده را حسرت می کشی.لرزش فریاد خسته تو در آسمان بی ستاره ابهام طنین انداخته و  رعشه سکوت سردت بر زمستان برهنگی احساس لرزه افکنده.
گویی که آشیان امید تو زیر گامهای دورنگی و غرور لگدمال شده و تو حالا حسرت نشین پایان گذشته های رفته دیروزی که با حضور سیاه آدمک چوبی،بودن را تیغ جهل 
به دست هیولای هرزه گمراهی شتابان سر برید و آنگاه یقین کردی صنوبر خشک فاصله،بی جان تر از آن است که ساقه های وصل را تاب آورد.
می دانم،دیرزمانی است سیلی تلخ غربت در مقابل چشمان بی مهری دهر،گونه های نیلوفری مسافر مهتاب را نواخته و هنوز رد دستهای بی عاطفه افسوس بر  چشمهای مست و افسونگرت به جای مانده و چه بی رحمانه چنگال پاییزی صورت بهاری ات را نشانه رفته،همه را می دانم، و می دانم که ت
و اکنون بر دیوار تاریک سرنوشت تکیده ای تا صبح در روشنی انتظار،قاصدکهای خوش اقبال،پیام خرمی آفتاب را تقدیمت کنند.
می خواهم که در نخستین قصه فراموشی،پاییز را به رجعانگاه تاریخ بسپاری تا باز خاطره سایه های بهاری مهر در حریم خجسته امید شعله ور شود.یقین بدار 
نمی توان حقیقت عشق تو را زیر خروارها مدفون کرد.آنها در پیله زرد کویری خود سرگردانند اما تو می مانی و ماندگاری.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

دوستان،عزیزان،یاران همیشگی

سلام.
امید و آرزویی برآمده از عمق جان با دلی پر از زمزمه دعا برای قبولی طاعت و عبادت جملگی خوبان.اندکی تازه از سفر باز آمدم و مشتاقانه بزودی زود همراهتان خواهم شد.ملتمس دعا

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

 

دیرزمانی است در کنج سایه سار دلخوشیهایی به رنگ رازهای پرخاطره در تیررس شبانگاهی سکوت،همدوش و همنشین با نگاه آسمانی مسافر مهتاب،یادگارها نقش بسته.آنقدر سراب کویری دل با عطش دلدادگی و شوق نسیم دیدار طراوت داد تا شاید تصویر خیال رویایی و دل انگیزش، روح تشنه سیراب کند.
جانهای خسته،دلهای افگارنشین،چشمهای افسرده و سرشت بی تاب درون با فراوان آرزوها در جاده مخاطرات زمان پیش آمد و آمد.جانش لبریز اشکها و لبخند هایی است که نور خاطره می تاباند و طنین عشق می سراید.چه افسونگریها که از پهنای هبوت خیالی عظیم نمایان شده و چه خیالها که در پستوی بسته تخیل رها گشته و چه سوداها که در سویدای تیرگی فردا پنهان نموده و چه فریادها در طنین غرش شعله سر فراخته و چه زمزمه ها از ذکر لیلایی احساس بر سبزه زار جنون سرگشتگی پدیدار گشته و چه...
حال که از دریچه انصاف از آغاز تورق قصیده همدلی و همزبانی،لحظه و ساعت و روز و سال و اندی بیش تر از سال گذشته،برگهای زرین درخت خواستن در برهوت پاییزی سرزمین غرور نقش زمین شد.هرچه فریاد که آی اهالی اینجا!ماییم، چشمها باز و گوشها تیز بگشایید،دریغ که همسایگان خانه را با انگاره های گلشن مهر فاصله هاست.
فریادها و فغانها بسیار کرد تا به دنبال گمگشته خویش رود و اسرار از او جوید و تا اکنون خود همی داند که تلاشش فریاد بیهودگی است. به چشم خویش دید 
که  سروش جهل از حنجره تردید زبانه می کشد و شعله هایی برآمده از آتشفشان هجر از جفای سرزنشها بال و پر می سوزاند. این که نگاه رنجورش خسته از تازیانه سرکش دهر است یا  از طعنه نقاب یاران یا از  پرپرشدن گلهای امید زیر لگدهای  تکبر یا از  تنهایی و تکیدگی همسفر،نمی دانم.
گویا یقین دارد زخمهای روزگار کهنه تر و بی رحم تر از
آن است که با خیالهای خاکستری و مرحمهای پژمرده تسلی یابد.می بیند که زنجیر بی عاری از حلقه های منت و محنت و از سترگی زخم زبان و کلام، او را از دامن آرزوهای قشنگ و از کام هستی خویش جدا کرده و ساز جدایی سرداده. ولی از پا نمی افتد و باز پندارد که شاید دست بر قضا  کشد و نسیم دلکش امید از پنجره غبارگین فرداها نمایان شود.خدا کند.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
 

پس این ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها ، دل خموشی ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد

ما زنده ایم چون بیداریم

ما زنده ایم چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ی ویرانه های وجودمان ،

پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

خوشبختیم ؛ زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش

برگچه های پیاز ترانه های طراوتند

و فکر من

واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها

بانگ خروس را برمی داشتند

و همین طور ریگ ها

و ماه

و منظومه ها

ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید

زیرا دوست داشتن خال با روح ماست ...

این شعر زیبا و آشنا،هدیه ای بود از دوستی عزیر و گرانقدر،تقدیم به شما.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

 

صبا در زیر باران شکوفه های رسیده از دشت گلپونه های وحشی که نسیم روی خوبی ات بر آن جاریست،در رقص شاپرک ها،پیام قاصدک های مسرور را برایم جاری می کنی،با عطر خوش شالیزارهای رسته در کنار جویبار ها.
تو آن گلواژه خوشرنگ سرزمین نو بهارانی که شعله های شورانگیزت در نوای صبحگاهان خالی از آرزو هایم ساز امیدها را می نوازی.
منم آن باغبان فریادرس صنوبرها و شمشادهای سلسله وار آراسته در دشت جنونم که در فروغ تابیده از آفتاب رویت و در بارش باران نگاهت محو می شوم و مرا تسکین دوباره ای می بخشی.
بدان به آشیانه گل های پژمرده در قله سرزمین های بی کسی ام تابش و بارش را در هم زنجیر می کنی و منور وار می درخشی.
ای دم مسیحا نفس بیا که چلچله ها در غبار خیال خاطره ها کام از دل زدوده و از فراق حریم دلجوی گلشن عشرت افگار گشته اند.
بیا و ریسه های حصار سپهر را بگشا و نور مهتابی ات را بر من بتابان،ای عاطفه خجسته پیغام که خرم از گل رویت،شاهراه عطر گل ها را از حلقه های انحصار فراز کرده ام.
عزم دیار دیدارت،سرزنش های حرمان را سرگران کرده .پس نازنینم با چنگ و ملودی افسونگری ات نتی خوش طنین را بر لب گیتار سایه سارهای شب بنواز.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |